|
|
|
|
|
یکی از همکارا (معلم فارسی) یه ماجرایی رو تعریف کرد که دود از کلهم بلند شد و هنوز که هنوزه شوکهام. (عین واقعیته... ها) حالا از زبان خودش: چند وقت پیش چون تعطیلات تابستون داشت نزدیک میشد به بچهها گفتم که انشایی دربارهی اینکه "تابستان خود را چگونه میگذرانند" بنویسند. جلسه بعدش سر کلاس رفتم... یکی از بچهها که زیاد اهل درس و مدرسه نیست تو انشاش اینو نوشته بود: " من در تابستان میخواهم ازدواج کنم و احتمالاً دیگر به مدرسه نمیآیم!" بیدرنگ گفتم: ازدواج؟ خب مبارکه؟ حالا با کی به سلامتی؟ انگشت اشارهشو به سمت یکی از بچههای ته کلاس گرفت و گفت: با "بابای" اون!! لطفاً نظرات گوهربارتون رو برای هر مطلب زیر همون مطلب بنویسین... خصوصی هم نباشه!!!
One thing more:
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت 20:36 توسط "معــلـم زبان"
|
|
||
|
|
|
|
|
- ولی دانشآموز اومده بود تو مدرسه میگفت آخه پدربیامرز! اگه بچهم بجای کلاس اومدن، صبح تا شب تو خیابون سوت میزد از 2 بیشتر میگرفت. پس شما سر کلاس چیکار میکنین؟؟ - کاشکی روم میشد بهش بگم که آره حاجی! بخدا پسرت دقیقاً همین کاری رو که میگی تو کلاس انجام میده!!! |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 12:48 توسط "معــلـم زبان"
|
|
||
|
|
|
|
|
یه جوریم میشه وقتی این صحنه رو میبینم... احساس میکنم دارم هیپنوتیزم میشم... دقیقهای دویست دور "رفت و برگشت"... عجب مهارتی داره!!! یکی مثل من، دستام پوستپوست شده از بس رو تخته با گچ نوشتم، یکی هم مثل ایشون که تموم تمرکزشونو گذاشتن روی چرخوندن تسبیح دور انگشت مبارکشون!!! خدا قوت پهلوون! More Power to Your Elbow! |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 21:38 توسط "معــلـم زبان"
|
|
||